تبلیغات
*شمیم انتظار*
06:13 ب.ظ
17
تو باور مکن
تو باور مکن
سلام
حال همه ما خوب است...خلاصه ی هر چه همین حوالیِ اسمت...
 
تا یادم نرفته است بگویم خواب دیده ام خانه ای خریده ای بی پرده ،بی پنجره، بی در، بی دیوار...
میدانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه ی "باز نیامدن" است اما...
تو لااقل گاهی ...هر از گاهی ...
ببین این طرفها کسی بی قرارت هست یا نه؟
دیگر از اینهمه سلامِ ضبط شده بر آدابِ رفت وآمدِ مردمان خسته ام! پس کی میایی؟
به رویای آمدنت در این خانه قناعت کنیم؟ همه میگویند : کی میایی؟

 
فلانی و فلانی...
اوف از این روزهای کندِ طولانی...
پس کاش کسی می آمد...
لااقل خبری می آورد!... روز احتمالا اتفاقی تازه در ادامه شب است...
اگر با تمام وجود بخواهی که روز شود روز میشود حتما! اصلا ...
اصلا ولش کن برویم سر مطلبی ساده
............................................
میبینی؟ چه بی قراریم؟ تو بگو چه وقت خوشی؟
من که درد میکشم از دستِ فراق و قلیلیِ کلماتِ همین طوری!
بی قرارم! بی قرارم!...
میخواهم بمانم میخواهم بروم! گو به همین عصرهای عجیب...
آدینه ی عدالت! همه جا پر است...
پر است از سوال و سکوت...
سکوت و کوپن ...
گلایه ...
گمان
نان
پچ پچِ این و آن
کوچه ها
مغازه ها
مردمان
چادر نمازی نخ نما بر بند درخت
ایوانی آن بالا
برجی این سوتر
راه بلدِ قصه ما میگفت: دقت کنید! صدای کندن گور می آید..
راستی این همه چرت و پرت عجیب قشنگ با ما چه نسبتی چه ربطی چه حرفی دارند؟
نه
اصلا باشد برای بعد
تو که همه جا هستی...
توی بازار..
توی صف نانوایی...
توی مزرعه های گندم فلان روستا...
قبول نیست آقا! دیدی گمت کردم؟
دیدی آب آمد و از سر دریا گذشت و ............
تو نیامدی؟
میان ما مگر چند رودِ گل آلودِ پرگریه میگذرد که از این دامنه تا آن دامنه –که تویی- هیچ پلی از اتصال دل نمیبینیم؟

 
بعضی ها رشوه میخواهند رفتگرها عیدی...
رهگذران سکوت!
دریغا عشق!
اتفاق خوب قشنگی در راه است! بگو بشود!
به گامهای کسان گمان می برم که تویی...
دلم ز سینه برون شد ز بس که تپید! بیا!
من
همین من ساده....
تو که میدانی...
باور کن...
برای یک بار برخاستن هزار هزار بار فرو افتاده...
با این همه عمری اگر باقی بود طوری از کنار زندگی میگذرم که نه دیگر تنی برایم سالم بماند و نه این دل ناماندگارِ بی درمان!
برهنه به بستر بی کسی مرده ام! تو از یادم نمی روی
خاموش به رسم رساترین شیون آدمی...
تو از یادم نمی روی...
گریبانی برای دریدنِ این بغضِ بی قرار...
تو از یادم نمی روی!
خوب کرده ای که از یادم نمی روی!
گریه در گریه...
خنده به شوق...
گوش کن! گوش کن!
ای تو همین حوالی! در جمع من و این بغضِ بی قرار، جای تو خالی!
حالا میدانم سلام مرا به اهلِ حوالیِ همیشه ی اسمت خواهی رساند
از نو برایت مینویسم:
حالِ همه ما خوب است اما...
تو باور نکن...
دیدار ما به همان ساعتِ نامعلومِ دلنشین!
خداحافظ!
خداحافظ!




طبقه بندی: درد دل،
برچسب ها: درد دل، تو باور مکن، شمیم انتظار،